در این صد و نود شب، چیدمان میدان بارها تغییر کرده؛ گاهی نمایشگاه بوده، شبی منبر و روایت، روزهایی رنگ محرم و اربعین گرفته و شبهایی صحنه تئاتر و سرود شده است. آدمهای روی سن عوض شدهاند، مناسبتها آمدهاند و رفتهاند و شکل برنامه هر بار خودش را با اتفاق تازهای هماهنگ کرده، اما یک چیز سر جایش مانده است؛ قرار شبانه مردم.
مدتهاست که هر شب، هنگام رفتن، یکصدای آشنا آنها را بدرقه کرده است:
«باید برخاست»
مجری پیش از دعوت از مهمان امشب، خاطره همین آشنایی را تعریف میکند. میگوید چند ماه قبل، نماهنگ «باید برخاست» را در پایان یکی از برنامهها پخش کردند؛ انتخابی که شاید قرار نبود به عادتی مداوم تبدیل شود. اما مردم با آن همراه شدند. دستها بالا رفت، صداها یکی شد و خیلی زود، نماهنگی که برای پایان یک شب انتخاب شده بود، شد بخشی از حافظه میدان.
مردم اینجا مدتهاست صدای محمدیپناه را بدون حضور خودش شنیدهاند.
امشب، اما صاحب آن صدا بالاخره به میدان رسیده است.
پیش از آمدنش، مجری از جمعیت میخواهد جلوتر بیایند؛ هنوز میان صندلیها جا هست. بعد صدای شعارها بلند میشود. «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست...» و بعد شعارهایی که جمعیت از بر است.
بعد نام مهمان اعلام میشود؛ محسن محمدیپناه، مداح و ذاکر اهلبیت (ع).
محمدیپناه سلام میکند و از جمعیت میدان میگوید. آمدنش به میدان هم برای خودش قصهای دارد.
از شب قبل میگوید؛ از مجلس وداع با مادر و دختر شهیدِ مشهدی. همانجا کسی از او میپرسد: «میدان جانباز نمیآیی؟» به خانه که میرسد، تماس دیگری میآید. صبح، تلفنی دیگر و بعد یکی دیگر. چهار تماس از چهار مسیر مختلف، برای یک شب و یک نشانی مشترک؛ میدان جانباز.
خودش این تکرار را اتفاقی نمیبیند. میگوید بعضی جاها را احساس میکند او را میفرستند تا نهفقط بخواند، بلکه خودش چیزی بگیرد؛ چیزی شبیه نور. بعد جمعیت را نگاه میکند و میگوید میدان جانباز را هم از همان جنس دیده است.
اما هنوز «باید برخاست» شروع نشده است.
محمدیپناه پیش از اجرا چند قرار کوچک با مردم میگذارد.
اول اینکه بایستند.
مردم بلند میشوند.
بعد نوبت پرچمهاست. پرچمها بالای سر جمعیت میچرخند. با خنده میگوید با پرچم مشکلی ندارد، اما اگر همینطور بالا بمانند، نه مردم او را میبینند و نه او مردم را. میخواهد برای چند دقیقه پایین بیایند. قول میگیرد وقتی در پایان سرود به «ایران» رسیدند، آن وقت پرچمها دوباره بالا بروند؛ «یک پرچم گردانی درستوحسابی»؛ و یک قرار دیگر؛ چراغ گوشیها.
از هرکس میخواهد چراغ تلفنش را به یاد یک شهید روشن کند. برای چند لحظه، نقطههای کوچک نور میان جمعیت زیاد میشوند؛ یکی، دو تا ده تا صدها نور کوچک. محمدیپناه میان حرفهایش شوخی هم میکند؛ آنقدر که فاصله صحنه و پایین صحنه کم شود و جمعیت بخندد.
بعد توضیح کوتاهی درباره خود شعر میدهد. نخستین بند خطاب به امام حسین (ع) است؛ از «غم شیرین» او میگوید و از عهدی که از گذشته تا امروز امتداد پیدا کرده است. بند دوم را خطاب به رهبر شهید میداند. حرفهایش زیاد طول نمیکشد. بچهها ایستادهاند و منتظرند.
موسیقی شروع میشود.
سرودی که برای این میدان احتیاجی به معرفی ندارد.
صدونود شب، زمان زیادی است برای اینکه یک قطعه از «چیزی که میشنوی» تبدیل شود به «چیزی که بلدی».
محمدیپناه میخواند و در بعضی مصرعها، پیش از آنکه صدایش به انتها برسد، ادامه شعر از روبهروی صحنه برمیگردد. صدای ضبطشده، صدای زنده خواننده و صدای مردمی که شعر را از حفظاند، رویهم میافتد.
برای خیلیها، «باید برخاست» صدای محمدیپناه نیست؛ صدای شبهایی است که اینجا ایستادهاند. صدای اشکهای بیصدایشان، صدای قرارهای نانوشته، صدای قیامهای مثنی و فرادا؛ و لحظهای که قرار بود، بالاخره میرسد.
نام ایران که در سرود بلند میشود، پرچمها دوباره بالا میروند.
همان پرچمهایی که چند دقیقه برای دیدن صورتها پایین آمده بودند، حالا بالای سر جمعیت راه میافتند؛ سبز و سفید و سرخ، میان نور گوشیها و صدای آدمهایی که شعر را با خواننده ادامه میدهند.
محمدیپناه بعد از اجرا، هنوز خودش از سرنوشت این قطعه متعجب است.
میگوید «باید برخاست» را محرم سال قبل خوانده بود؛ نه با این تصور که چند ماه بعد از هیئت بیرون برود، در خیابانها شنیده شود و به میدانها برسد. حتی کاغذ شعر هم میان برگههای مداحیاش گم شده بود.
ماهها گذشته و شعر گم شده میان کاغذهای مداحی، شعار قیام مردم میدان شده است.
محمدیپناه برای توضیح مسیری که این اثر رفته، از عدد و نمودار حرف نمیزند؛ از آدمها تعریف میکند.
از جوانی میگوید که روزی او را ترک موتور خود نشانده بود؛ جوانی که به روایت خودش، در حوادث دیماه در سوی دیگری ایستاده، در خیابان درگیر شده و حتی پس از اتفاقات بعدی هم دلش با نظام صاف نشده بود. تا اینکه «باید برخاست» را شنیده است.
به روایت محمدیپناه، آن جوان به او گفته بود همین سرود چیزی را درونش جابهجا کرده و او را به بازگشت واداشته است.
محمدیپناه سهم خودش را در این قصه بزرگ نمیکند.
میگوید: «این کار، کار خداست.»
بعد از پیام یک ایرانی مقیم آمریکا میگوید؛ از زنی که بنا بر همان روایت با شنیدن این قطعه تحتتأثیر قرار گرفته است. از سفرش و از حرفهایی که درباره بازتاب اثر میان نیروهای حزبالله لبنان شنیده است. خودش هنوز نمیداند سرود دقیقاً تا کجا رفته، اما یک تعبیر را چند بار تکرار میکند؛ گاهی خدا به یک شعر عنایت میکند، نوحهای را که گوشهای از شهری خوانده شده برای روز دیگری نگه میدارد.
«باید برخاست» برای خودش هم انگار چنین قصهای دارد؛ مدتی لابهلای کاغذها مانده و بعد، درست وقتی روزگار معنای دیگری برای «برخاستن» پیدا کرده، راهش را به خیابان بازکرده است.
برنامه با پایان اجرای محمدیپناه تمام نمیشود.
پسرهای نوجوان دوباره روی صحنه برمیگردند و میخوانند. میدان دوباره به صدای بچهها سپرده میشود؛ همانهایی که پیش از آمدن مهمانِ شب هم روی صحنه بودند.
کمکم از هیجان پرچم گردانی و همخوانی فاصله میگیریم.
آخرین کلمات این شب دیگر شعر نیست.
دعای فرج است.
صدایی که چند دقیقه پیش در میدان بالا میرفت، آرامتر شده است. دعا که به پایان میرسد، مردم کمکم راه خیابانهای اطراف را پیش میگیرند.
صد و نودمین شب هم تمام شده است.
من هم راه میافتم.
چند قدم دورتر، برمیگردم و میدان را نگاه میکنم. بعد از آن همه صدا، سکوتی رویش نشسته است. اسم مهمان امشب هنوز در ذهنم میچرخد:
محمدیپناه.
با خودم میگویم: عجب فامیلی دلگرمکنندهای دارد.
چند قدم دیگر میروم و این بار، آنقدر آرام که فقط خودم بشنوم، میگویم:
ما هم محمدی پناهیم.
رضا پناهیم.
علیپناه.
حسین پناه.
اصلاً ما خدا پناهیم
خدا پناه.




نظر شما